ابوالعلا
یه استادی داشتیم
که یه حرف قشنگ بهمون یاد داد:
"ابو العلا چه می کنی؟
هر چه کنی، همان است که دیدی...
ولی تو
بکوب! بکوب!"
![]()
یه استادی داشتیم
که یه حرف قشنگ بهمون یاد داد:
"ابو العلا چه می کنی؟
هر چه کنی، همان است که دیدی...
ولی تو
بکوب! بکوب!"
![]()
قدیم ها آدم ها دنبال "یه لقمه نون" می رفتند. الآن همه دنبال "یه چیکه نفت" می روند!
مرحوم محدّث نوری در کتاب لؤلؤ و مرجان، در جایی که از تمسّک بعضی روضه خوانان به دروغ و اغراق، برای اشک درآوردن یا برای اثبات شجاعت شهدای کربلا و این قبیل مسائل سخن می گوید، جمله ای دارد که به نظر می رسد بیشتر از آن حال و مقام، با حال و مقام امروز ما مناسب است:
«سراج منیر و چراغ عالم افروزی که خداوند منّان برای بندگان مهیّا فرموده،روغن فتیله و مدد نور آن
از عالم غیب و شجره ی مبارکه ی زیتونه ی لاشرقیّه و لاغربیّه خواهد رسید،
[و] محتاج به امداد به نفت گندیده ی سیاهِ دزدی شده نیست!»
(لؤلؤ و مرجان، انتشارات بنی الزهراء، ص ۲۹۳)
سؤال: تفاوت توبه حر با توبه توابین در چه بوده است؟ آیا اصلا توبه توابین که نوشداروی بعد از مرگ سهراب است مقبول است؟
جواب: ببینید جریان عاشورا یک جریان فرهنگی است و هر چه که به این جریان منتسب شود، و به گستردگی این جریان بیافزاید، ارزشمند می شود. توبه آنها- توابین- نیز به این علت که به گستردگی این واقعه فرهنگی می افزاید، ارزشمند است. همین که فهمیدند یک اشتباه بزرگی کرده اند، بسیار مهم بود. همین که سعی کردند آن را جبران کنند خود بسیار مهم و ارزشمند بوده است. توبه ی توابین یک حلقه از حلقات توبه ی امت اسلام از این گناه عظیم بود؛ پس می توانست ارزشمند باشد.
براساس آن چه گفته شد، و توضیحی که در مورد دین قریشی دادم می توان گفت که مختار نیز در این میان کار بزرگی انجام داده است. چراکه او نیز در زمانه ای که تمام عالم اسلام غرق در سب و لعن علی علیه السلام است، و این را دین می دانند، وخاندان پیامبر در بدترین شرایط اجتماعی بسر می برند، در مقابل این بدعت و جنایت بزرگ تاریخ می ایستد، کار بسیار بزرگی انجام داده است، و گذشته اش در ارزشمند بودن این کارش دخلی ندارد.
http://www.javedan.ir/post.php?id=900717135353
![]()
و من می پرسم: مگر در گذشته ی مختار چه کار اشتباهی صورت گرفته بوده است؟
{الأحقر پاسخ می دهد؟}
مطلبی به ذهنم رسیده که از دوستان خوبم می خواهم با نظراتشان به من کمک کنند.
در خطبه سوم نهج البلاغه (معروف به خطبه شقشقیّه) عبارتی وجود دارد که تا حدّی مورد تأمّل و چالش قرار گرفته و در فهم آن اختلاف نظر وجود داشته است؛ آنجا که حضرت در توصیف لحظه ای که با ایشان بیعت شد، می گویند: «فَما راعَنى اِلاّ وَ النَّاسُ كَعُرْفِ الضَّبُعِ اِلَىَّ، يَنْثالُونَ عَلَىَّ مِنْ كُلِّ جانِبٍ، حَتّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنانِ، وَ شُقَّ عِطْفاىَ»
إِنَّ عَفْوَكَ عَنْ ذَنْبِي
وَ تَجَاوُزَكَ عَنْ خَطِيئَتِي
وَ صَفْحَكَ عَنْ ظُلْمِي
وَ سَتْرَكَ عَلَى (عَنْ) قَبِيحِ عَمَلِي
وَ حِلْمَكَ عَنْ كَثِيرِ (كَبِيرِ) جُرْمِي
عِنْدَ مَا كَانَ مِنْ خَطَايَ (خَطَئِي) وَ عَمْدِي،
أَطْمَعَنِي...
فِي أَنْ أَسْئلَكَ مَا لاَ أَسْتَوْجِبُهُ مِنْكَ
...
فَلَمْ أَرَ مَوْلًى (مُؤَمَّلاً) كَرِيماً أَصْبَرَ عَلَى عَبْدٍ لَئِيمٍ مِنْكَ عَلَيَّ!
(فرازی از دعای افتتاح)
پی نوشت: جمله ی آخر به نظر شما اشتباه نیست؟! هم گفته: "علی عبدٍ لئیمٍ" و هم گفته: "علیَّ". درسته؟!
![]()
وَ ذَلِكَ زَمَانٌ لَا يَنْجُو فِيهِ إِلَّا كُلُّ مُؤْمِنٍ نُؤَمَةٍ؛
و آن زمانی است که در آن نجات نمی یابد، مگر مؤمنِ اهل خواب!
إِنْ شَهِدَ لَمْ يُعْرَفْ وَ إِنْ غَابَ لَمْ يُفْتَقَدْ.
که اگر حاضر باشد، شناخته نمی شود؛ و اگر غایب باشد، کسی دنبال او نمی گردد
أُولَئِكَ مَصَابِيحُ الْهُدَى وَ أَعْلَامُ السُّرَى؛
اینان چراغهای هدایت و نشانه های راه برای حرکت در شبهای ظلمانی هستند
لَيْسُوا بِالْمَسَايِيحِ وَ لَا الْمَذَايِيعِ الْبُذُرِ؛
نه اهل چرخیدن (برای به دست آوردن اخبار و شایعات) هستند، و نه بلندگوی نادانانِ بیهوده گوی
أُولَئِكَ يَفْتَحُ اللَّهُ لَهُمْ أَبْوَابَ رَحْمَتِهِ وَ يَكْشِفُ عَنْهُمْ ضَرَّاءَ نِقْمَتِهِ.
اینان کسانی هستند که خدا درهای رحمتش را برایشان باز کرده و ناگواری های نقمتش را از ایشان برطرف ساخته است.
أَيُّهَا النَّاسُ سَيَأْتِي عَلَيْكُمْ زَمَانٌ يُكْفَأُ فِيهِ الْإِسْلَامُ كَمَا يُكْفَأُ الْإِنَاءُ بِمَا فِيهِ.
ای مردم! زمانی بر شما می رسد که در آن اسلام وارونه و پشت و رو می شود، چنانکه یک ظرف با محتویاتش برگردانده شود.
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَعَاذَكُمْ مِنْ أَنْ يَجُورَ عَلَيْكُمْ
ای مردم! خداوند به شما پناه داده است از اینکه بر شما ستم کند
وَ لَمْ يُعِذْكُمْ مِنْ أَنْ يَبْتَلِيَكُمْ
ولی پناه نداده از اینکه آزمایشتان کند!
وَ قَدْ قَالَ جَلَّ مِنْ قَائِلٍ "إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ وَ إِنْ كُنَّا لَمُبْتَلِينَ".
چنانکه گفته است -و چه با عظمت است آنکه گفته است- که "همانا در این (داستان نوح و قومش) نشانه هایی هست، و ما آزمایش کنندگانیم!"(مؤمنون/۳۰)
(نهج البلاغة/ خطبه ۱۰۳)
با طعم سکوت
با طعم بغض
خدایا از همه ی جهالت هایم به تو پناه می برم
در بخش نظراتش، کسی با نام "آشنا" نوشته است:
گویا مشکل این روزهای رفقا این است که رأی جلیلی بیشتر است یا رأی قالیباف.
در این چند روز اخیر که اصلاح طلبان دارند طعم وحدت را می چشند، قالیبافی ها استدلال می کنند که چون رأی قالیباف بیشتر است، بیایید به او رأی بدهید که مبادا روحانی سر کار بیاید.
رفقای حزب اللهی ما هم گویا به تکاپو افتاده اند که کی گفته اصلاً؟ نخیر؛ رأی جلیلی بیشتر است؛ هیچ هم اینطوریا نیست.
دوستان دارند تند و تند پیامک می زنند که بله، مطابق نظرسنجی تبیان رأی جلیلی 2 درصد بیشتر از قالیباف بوده است و مطابق بهمان نظرسنجی جلیلی یک و نیم برابر رقبایش رأی دارد و اینها.
من اصلاً کاری ندارم که چقدر این حرف دور است؛ و اینکه آیا اصلاً اینطوری هست یا نیست.
میخواهم بگویم عادت ما عادت خوبی نیست. بارها این را تجربه کرده ایم و باز هم درس نمیگیریم.
متأسفانه مکانیزم انتخابات در مملکت ما به گونه ای است که همیشه تبدیل به یک «دو قطبی» می شود. و این در حالی است که معمولاً هیچوقت هم هیچیک از دو قطبی که یکباره تبدیل به تجلّی خواسته های این «ملّتِ دو قطبی» میشوند، واقعاً نماینده ی واقعی خواسته های آن قطب نیستند. انتخابات امسال می رفت که سنّت شکنی کند و تبدیل به یک انتخابات چندقطبی بشود. لااقل من اینطور احساس می کردم. احساس می کردم مردم واقعاً دارند گوش می دهند تا بهترین گزینه را انتخاب کنند. هر چند که مناظره ها به خوبی این واقعیّت را نمایش می داد که هیچکدام از کاندیداهای حاضر چیز خاصّی در چنته ندارند، امّا به هر حال بین همان گزینه ها میشد دست به انتخاب زد. انتخابی از روی فکر و تعقّل. امّا باز هم نشد. نمی دانم تقصیر آقای حدّاد بود یا آقای عارف، ولی به هر حال، باز انتخابات دارد صحنه ی یک دوئل از جنس استقلال و پرسپولیس می شود. و الحمد لله، دلهای امّت حزب الله هم که همیشه برای این دوئل ها، و کلّا برای هر گونه رفتار هیجانی و احساسی، آماده است.
چرا ما باید بترسیم که نکند طرفداران ما (یعنی جلیلی چی ها) از ترس اینکه روحانی رأی بیاورد، بروند و به قالیباف رأی بدهند؟ و راهکارمان برای مقابله با این خطر احتمالی این باشد که [ولو به دروغ!] سعی کنیم آراء کاندیدای خودمان را بیشتر جلوه دهیم؟ اصلاً چرا باید چنین ترسی وجود داشته باشد؟
واضح است؛ چون همه می دانند و می دانیم که مبنای تصمیم گیری خیلی ها همین چیزهاست.
حرف من این است: این غلط است. تا وقتی این طرز تفکّر وجود دارد، و ما هم با پذیرفتن آن دائماً بیشتر و بیشتر آن را تشدید می کنیم، همواره ما با یک انتخابات دو قطبی روبرو خواهیم بود. آن هم دو قطبی های الکی!
ما وقتی این را به رسمیّت می شناسیم که نتیجه ی نظرسنجی ها روی رأی مردم مؤثر است و وقتی همه از روز اوّل دنبال نظرسنجی (و یا گاهی نظرسازی) می روند، نتیجه اش این می شود که این تأثیر روز به روز بیشتر و بیشتر می شود. و محاسباتش روز به روز پیچیده تر. چون خودمان داریم هر روز به تعداد کسانیکه بر اساس نظرسنجی ها عمل می کنند، می افزاییم.
جالب است که استدلال آقایان این است که ما می دانیم که جلیلی اصلح است و فقط میخواهیم رأی کاندیدای اصلح به خاطر این محاسبات، به سمت قالیباف نرود. حال آنکه وقتی شما چنین پیامک هایی را می زنید، خودتان هم دارید ناخواسته مروّج این فکر می شوید؛ این فکر که «مهم است رأی چه کسی بیشتر است!». شما دارید با دست خودتان هر روز این مهم را مهمتر و مهمتر می کنید. و بدیهی است هر چه این فکر بیشتر ترویج پیدا بکند، ما از انتخاب اصلح دورتر و دورتر می شویم. مبنائاً دور می شویم؛ ولو اینکه امروز کسی که ما او را اصلح می دانیم بوسیله ی همین کارها رأی بیاورد. که البته ما آنقدر این کارها را بد و ضایع انجام می دهیم که باعث موفقیّت امروزمان هم نشود! (به عنوان نمونه می توانید وبلاگ امیرحسین ثابتی را نگاه کنید).
امّا این اصلاً مهم نیست؛ مهم این است که مبنای انتخاب اصلح را هر روز ضعیف و ضعیف تر می کنیم.
داستان، داستان نشستن بر سر شاخ و بریدن بُن است؛ دوستان!
اللَّهُمَّ...
وَ أَعِزَّ بِهِ الْمُؤْمِنِينَ
وَ أَحْيِ بِهِ سُنَنَ الْمُرْسَلِينَ وَ دَارِسَ حُكْمِ النَّبِيِّينَ
وَ جَدِّدْ بِهِ مَا امْتَحَى مِنْ دِينِكَ وَ بُدِّلَ مِنْ حُكْمِكَ
حَتَّى تُعِيدَ دِينَكَ بِهِ وَ عَلَى يَدَيْهِ
جَدِيداً غَضّاً مَحْضاً صَحِيحاً
لاَ عِوَجَ فِيهِ وَ لاَ بِدْعَةَ مَعَهُ
وَ حَتَّى تُنِيرَ بِعَدْلِهِ ظُلَمَ الْجَوْرِ
وَ تُطْفِئَ بِهِ نِيرَانَ الْكُفْرِ
وَ تُوضِحَ بِهِ مَعَاقِدَ الْحَقِّ
وَ مَجْهُولَ الْعَدْلِ...

"وی در پاسخ به پرسشی در رابطه با نوع برخورد با رژیم صهیونیستی و مطرح کردن مقولاتی مانند هولوکاست گفت: در رابطه با رژیم صهیونیستی،موضع نظام مشخص است و باید براساس آن حرکت کنیم.طرح مباحث و مفاهیم اینچنینی سودی برای بدنه انقلاب ندارد و کاری نسنجیده به نظر میرسد."
http://khabarfarsi.com/n/5110831
http://khabarfarsi.com/ext/5110831
ابوترابی، بعد از ظهر سه شنبه، در جمع دانشجویان دانشگاه امام صادق -علیه السلام-:
"در پاسخ به این سئوال که نظرتان درباره هولوکاست چیست، تصریح کرد: بنده اشاره کردم اگر هولوکاست کمترین رنگی از واقعیات داشت یکی از تصمیمات این نبود که هرگونه تبلیغ و مطالعه درباره آن جرم باشد. معتقدم که این موضوع افسانه و بستری است برای تحت فشار قرار دادن ملت مظلوم فلسطین."
http://www.mehrnews.com/detail/News/2044334

...
و دیگر هیچ!
"فرمانده گارد ویژه دیکتاتور معدوم عراق به صورت محرمانه به عنوان معاون رئیس دستگاه اطلاعاتی قطر منصوب شده است.
به گزارش شبکه العالم، منابع رسانهای فاش کردند، "رعد الحمدانی" که در دوران رژیم بعث فرمانده گارد ویژه صدام بود، اکنون معاون رئیس دستگاه اطلاعاتی قطر است.
این منابع تأکید کردند، الحمدانی درحالی پست جدید خود را تحویل گرفته، که 5 سال قبل تابعیت قطری دریافت کرده است.
الحمدانی چند روز قبل در کنفرانس جنگ عراق در دوحه شرکت کرد.
وی چند ساعت قبل از سرنگونی رژیم بعث، از عراق گریخت."
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920126000997

... و دیگر هیچ!
کنکور
مطالعه...
سخت...!
زنگ های تفریح، گوجه!
یادش بخیر...
"یک روز کاروانی شگرف میآمد و یاران او (فضیل) کاروان گوش میداشتند. مردی در میان کاروان بود، آواز دزدان شنوده بود. دزدان را بدید. بدره زر داشت تدبیری میکرد که این را پنهان کند، با خویشتن گفت بروم و این بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند، این بضاعت سازم. چون از راه یکسو شد، خیمه فضیل بدید. به نزدیک خیمه او را دید بر صورت و جامعه زاهدان، شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد. فضیل گفت برو در آن کنج خیمه بنه. مرد چنان کرد و بازگشت به کاروان. گاه رسید کاروان زده بودند، همه کالاها برده و مردمان بسته و افکنده. همه را دست بگشاد و چیزی که باقی بود جمع کردند و برفتند. آن مرد به نزدیک فضیل آمد تا بدره بستاند. او را با دزدان نشسته و کالاها قسمت میکردند. مرد چون چنان بدید گفت بدره زر خویش به دزد دادم. فضیل از دور او را بدید، بانگ کرد. مرد چون بیامد گفت: چه حاجت است؟ گفت: همانجا که نهاده یی برگیر و برو. مرد به خیمه در رفت و بدره برداشت و برفت. یاران گفتند آخر ما در همه کاروان یک درم نقد نیافتیم، تو ده هزار درم باز میدهی؟ فضیل گفت این مرد به من گمان نیکو برد؛ من نیز به خدای گمان نیکو بردهام که مرا توبه دهد. گمان او راست گردانیدم تا حق گمان من راست گرداند."
ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همیخواند. صاحب دلی برو بگذشت. گفت تو را مشاهره (شهریه، اجرت ماهانه) چندست؟
گفت هیچ.
گفت پس این زحمت خود چندین چرا همیدهی؟
گفت از بهر خدای میخوانم.
گفت از بهر خدای مخوان!

(گلستان سعدی، باب چهارم: در فواید خاموشی)
درس اخلاق آقا مجتبی تهرانی تاریخ: 27 بهمن 1389
تربیت در محیط شغلی: ۱

اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم؛ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِين وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعين.
رُوِیَ عَن رَسولِ الله(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) قال: «إِنَّ الغَیرَةَ مِنَ الإیمَانِ»[1]
مروری بر مباحث گذشته
بحث ما در گذشته راجع به تربیت به معنای «روش رفتاری دادن» بود و عرض کردیم که انسان به طور معمول، در چهار محیط روش میگیرد. این یادگیری از محیط خانوادگی شروع شده، در محیط آموزشی ادامه مییابد، در محیط سوم یعنی فضای رفاقتی و چهارمین محیط که محیط شغلی است، کامل میشود. همچنین عرض کردیم فضای پنجمی داریم که حاکم بر هر چهار محیط است.
بحث ما راجع به سه محیط اوّل به طور تقریباً مختصر، تمام شد و من فکر میکنم همه ی رئوس مطالب را گفتم. از امشب میخواهم وارد بحث محیط چهارم یعنی محیط شغلی شوم. من قبل از آنکه وارد بحث درباره محیط چهارم شوم، باید تذکری را عرض کنم که هر چند تکراری است، ولی لازم و مفید است؛ من میخواهم مصبّ بحث و اصل مطلب کاملاً روشن شود.
یک تذکر؛ تأثیر تربیتی تدریجی است
روشهایی را که انسان یاد میگیرد، غالباً یا از طریق دیداری است، یا گفتاری و یا رفتاری. انسان معمولاً از این سه راه، روش میگیرد. یعنی این امور در قوه خیال انسان تأثیر میگذارد و انسان الگوبرداری کرده و یک نوع رفتار را یاد میگیرد. من قبلاً توضیح دادهام که انسان با دیدار، گفتار و همچنین کردار، روش میگیرد، امّا این امر در صورتی است که آن عمل تکرار شود. اگر عملی تکرار شد، به تدریج برای انسان به صورت ملکه در آمده و ما اسم آن را «روش» میگذاریم. روش یعنی چه؟ یعنی همان ملکهای که بر اثر تکرار عمل برای انسان حاصل شده است. این تذکری بود که قبلاً گفته بودم ولی جا داشت که در اینجا دوباره تکرار کنم.
سه بحث محوری پیرامون محیط شغلی
بحث محیط شغلی یک بحث بسیار گستردهای است. اگر ما بخواهیم وارد آن شویم، بحث، خیلی مفصل خواهد شد، من هم نمیخواهم که اینگونه وارد آن شوم و فقط فهرستوار رئوس مسائلی را که دارای جنبهها و نقشهای اساسی هستند، عرض میکنم. اگر بخواهیم درباره شغل بررسی کنیم، باید بگوییم که
۱. گاهی بحث ما در ارتباط با نفس شغل و خودِ شغل است که به انسان روش میدهد؛
۲. یک وقت هم بحث پیرامون محیط شغلی است. این دو، با هم فرق دارند و هر کدام تأثیر خودشان را بر روی انسان میگذارند. شغل من یک تأثیر بر روی من دارد و محیط کاریام نیز تأثیر دیگری دارد. من همه اینها را توضیح خواهم داد.
۳. گاهی هم هست که جدای از شغل و محیط شغلی، مراجعاتی در محیط کاری هست که این را هم باید از موارد قبلی تفکیک کرد. حالا من اشارتاً عرض کنم که ممکن است شغل خوب باشد، ولی در محیطی باشد که آن محیط مناسب نباشد و نقش تخریبی داشته باشد. ممکن است شغل خوب باشد، محیط هم خوب باشد ولی مراجعانی که به آنجا مراجعه میکنند، افراد مناسبی نباشند.
اینکه من این سه مورد را تفکیک کردم برای این است که اینها هر کدام بحث خاص خود را دارد. ما باید ابتدا به سراغ خود شغل برویم، بعد هم محیط و بعد هم مراجعهها مثل مشتریهایی که به آدم مراجعه میکنند. در ادارات هم همینطور است که مراجعه کنندگانی هستند که در روشگیری انسان تأثیرگذار هستند. این مسائل، از امور مبتلیبه روز همه ما است.
اوّل؛ تأثیر نفس شغل (به لحاظ تربیتی)
اما اوّل؛ نفس شغل و حرفه. ما در اسلام راجع به حرفهها، احکام متفاوتی داریم. مثلاً حرفههایی هست که حرام هستند و برخی حرفهها مکروهاند و ... ما به سراغ حرفههای حرام نمیرویم. بحث در مورد آنها معلوم است و لازم نیست بگوییم چه آثار تخریبی بر روی تربیت انسان میگذارند. اگر هم بخواهیم به جنبههای فقهی این مشاغل بپردازیم، باید مکاسب محرّمه بگوییم که اینجا جای این حرفها نیست. لذا بحث ما در مورد شغلهای غیر حرام است.
بررسی انواع شغلهای غیر حرام
ما میبینیم که شارع مقدّس، از بعضی مشاغل به نوعی تنزیه کرده و به اصطلاح آنها را به عنوان شغلهای مکروه معرفی نموده است. مثلاً گفته است که فلان شغل، مکروه است. یک دسته از مشاغل و حرفهها را هم میبینیم برعکس، ترغیب کرده و گفته است که مستحب است. هر دو مورد اشکال شرعی ندارد، ولی یکی مکروه و دیگری مستحب است. چرا اینطور است که نسبت به یک شغل، تنزیه شرعی وجود دارد و به یکی ترغیب شده است؟ چون من دارم کلّی بحث میکنم، لذا اوّل پاسخ را به صورت کلّی میگویم و بعد بعضی از مصادیق را نیز با روایات توضیح میدهم.
جهت کراهت داشتن برخی شغلها
در همان روایاتی که درباره نهی از بعضی شغلها و حرفهها وارد شده است، اشارهای هم به جهت حکم هم وجود دارد. مثلاً در روایاتی اینطور آمده است که شما به دنبال این حرفه نباشید و به سراغ آن نروید، در ادامه هم به جهت این کراهت اشاره کردهاند که دلیل این حکم آن است که این شغل، بر روی روح شما نقش تخریبی دارد.
بهطور کلّی نقش تخریبی یک حرفه نسبت به روح انسان، دلیل کراهت داشتن آن شغل است. این همان نکتهای است که ما در باب تربیت میگوییم که انسان باید مواظب چیزهایی که بر روی روش و ملکات او تأثیر میگذارند باشد؛ لذا چون این شغلها بر روی روح انسان اثر منفی گذاشته و به آدمی ملکه و روشی میدهد که زشت است، به ضرر انسان بوده و مکروه است.
عکس این قضیه هم در شرع وجود دارد که شارع بعضی از مشاغل را تحسین کرده و گفته است که فلان شغل و حرفه نه تنها نقش تخریبی ندارد، بلکه سازنده است. آن وقت نقش تخریبی و سازندگی مشاغل نسبت به روح انسان. هر کدام ابعادی دارد که من الآن به آنها نمیپردازم و اگر بخواهیم مباحث را خرد کنیم، باید دهها جلسه بلکه بیشتر بیاییم و مورد به مورد مشاغل را بررسی کنیم و با معارفمان تطبیق بدهیم.
آثار تخریبی شغل
جهت کلّی این تنزیهها و ترغیبهای شرعی نسبت به مشاغل و حرفهها، این است که شارع نسبت به آثار تخریبی و یا سازندگی این حرفهها بر روی روح انسانها نظر داشته است، لذا برخی از شغلها را مورد تحسین قرار داده است، چون برای انسان نقش سازندگی داشته و برخی از حرفهها را مذمّت کرده است، چون نقش تخریبی داشته است. توجه کنید که بحث ما در مورد خود شغل است، مراحل بعدی را بعداً بررسی میکنیم. این کلی قضیه بود.
بررسی معیار انتخاب شغل از منظر ائمه اطهار(علیهمالسلام)
اما من میخواهم بعضی از مشاغل را به عنوان مثال ذکر کنم و این مطلب را در مورد آنها توضیح و تطبیق دهم. ما در مجموعه روایاتمان، روایات متعددی نسبت به مشاغل داریم که شارع مقدس بعضی از آنها را نهی کرده است.
در روایت مفصلی از امام صادقعلیهالسلام که اسحاق بن عمّار آن را نقل میکند، آمده است که: اسحاق به حضرت وارد شد و به ایشان گفت: خداوند پسری را به من داده است و... اسحاق میگوید: به حضرت عرض کردم: «فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فِي أَيِّ الْأَعْمَالِ أَضَعُهُ؟» من میخواهم فرزندم را بر سر یک کار گذاشته و شغلی برایش انتخاب کنم. چه کنم و او را بر سر چه کاری بفرستم؟ سائل از حضرت میپرسد که شما دوست دارید پسرم چه کاره شود؟
1. زرگری نزدیک به ربا است!
حضرت به او فرمودند: او را بر سر یکسری از کارها مگذار!
«لَا تُسْلِمْهُ صَيْرَفِيّاً»، او را به زرگری نفرست. جهت آن را هم گفتند و من عین آن را میخوانم: «فَإِنَّ الصَّيْرَفِيَّ لَا يَسْلَمُ مِنَ الرِّبَا»[2]، اگر او را به زرگری بفرستی، سر از ربا در میآورد. چون شما میدانید که زرگری از شغلها و معاملاتی است که به سرعت ربا در آن پیدا میشود. مثلاً در تبدیل طلا به طلا، اگر یک گرم اضافهتر شود، این ربا است. آدم یکباره به چاله حرامخواری میافتد. این شغل مخاطره دارد. اصل شغل حرام نیست ولی چون ممکن است تو را به گناه بیاندازد، و گناه هم روح تو را تخریب کرده و استمرار آن روش صحیح تو را تخریب میکند، لذا شغل مکروهی است و از آن نهی شده است.
زراعت کار انبیاء است
حالا من میخواهم به یک نکته روانی اشاره کنم که در روایاتمان هست و آن مقابل این حرف است. یعنی در روایات ما نسبت به زرگری نهی وجود دارد و در مقابل آن نسبت به شغلی دیگر ترغیب و تشویق وجود دارد که اینها از نظر روانی در مقابل هم هستند. یکی نهی است، حالا مقابلش آن شغلی که امر است را نگاه کنید! تا ببینیم چه نکتهای از آن به دست میآید. در میان مشاغل، شغلی که به آن بسیار امر شده است «فلاحت و زراعت» است.
هارون واسطی که از اصحاب امام صادقعلیهالسلام است، میگوید: «سَأَلْتُ جَعْفَرَبْنَمُحَمَّدٍ علیهماالسلام عَنِ الْفَلَّاحِينَ» از امام صادقعلیهالسلام درباره فلّاحان سؤال کردم؛ «فَقَالَ هُمُ الزَّارِعُونَ كُنُوزُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ مَا فِي الْأَعْمَالِ شَيْءٌ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ مِنَ الزِّرَاعَةِ وَ مَا بَعَثَ اللَّهُ نَبِيّاً إِلَّا زَارِعاً إِلَّا إِدْرِيسَ عَلیهِالسَّلامُ فَإِنَّهُ كَانَ خَيَّاطاً للفلاحین»[3] حضرت فرمودند: آنها کشاورز بودند و هیچ کاری نزد خداوند از کشاورزی بهتر نیست. هیچ پیغمبری نبود مگر آنکه زراعت میکرد، جز إدریس که خیّاط بود.
من این روایت را برای مقابله با روایت قبلی آوردم.
کار با «گِرَم» و کار با «خروار» فرق دارد!
من میخواهم نکته دقیقی را عرض کنم؛ این شغلها از نظر اثرگذاری بر روی روح، کاملاً تقابل دارند. یکی تنگنظری میآورد، یکی وسعتنظر میآورد. چرا این را نهی میکند و به آن امر میکند؟ چون زرگری، با وزن کم یعنی مثقال و گرم سر و کار دارد و تنگنظری میآورد. آدمیکه هر روز با «گرم» کار میکند، از نظر روحی تنگنظری پیدا میکند. امّا زراعت کاری است که سر و کار آدم با خروار است و روح انسان را کوچک نمیکند. این شغل از نظر روانی حسن دارد و برای آدم بلندنظری میآورد. معارف ما خیلی دقیق است.
به اندازه مطمئن وزن کنید!
این مطالبی را که من میگویم، از خودم نیست، همه از آیات و روایات ما گرفته شده است و محصَّل معارف ما است. «وَ زِنوا بِالقِسطاسِ المُستَقیم»[4] با مکیال و ترازوی دقیق وزن کنید. کم گذاشتن که حرام است، منظور این است که طوری وزن کنید که مطمئن شوید، کم نگذاشتهاید. این کار، با روحیه تنگنظری قابل انجام نیست. لذا حضرت در روایت قبلی به این سراشیبی اشاره میکنند که این حرفه انسان را به سمت سقوط در گناه سوق میدهد. بسیار احتمال دارد که انسان در این شغل به حرام آلوده شود. وقتی تنگنظر شدی، به ربا میافتی، ربایی که در روایات و در آیات قرآن کریم شدیداً از آن نهی شده است.
شکسته شدن قبح ربا
انسان با چنین شغلی، از نظر روحی و روانی، حریمش نسبت به ربا، از بین میرود. یعنی یک انسان مسلمان، که آیات و روایات، اینهمه دارند او را از ربا میترسانند، وقتی وارد این کار میشود، کمکم ترسش از بین میرود و آرامآرام به رباخواری عادت میکند. حرمت این کار شکسته میشود و کار تمام میشود. این شغل اثر سوء روی روح میگذارد. وقتی هم که رباخواری عادی شد که دیگر وامصیبت است! به این میگویند: نقش تخریبی در بُعد دینی؛ و حضرت هم به همین مطلب اشاره میکنند، لذا نهی میکنند که فرزندت را بر سر این کار نگذار!

تأثیر تدریجی از تکرار عمل
البته اینطور نیست که فقط به همین خاطر از این کار نهی شده باشد و چه بسا ابعاد گوناگون و نقشهای دیگری وجود داشته باشد، که به خاطر آنها از این شغلها نهی کردهاند، ولی آنچه اشاره شده است این جنبه است. روح با استمرار یک عمل، روش میگیرد و کار برایش عادی میشود. وقتی یک چیز عادت شد، یعنی ملکه شده است و ملکه هم همان تربیت است. در اینجا محیط شغلی و خود شغل، مربی من شده است. «شغل» چگونه دارد من را تربیت میکند؟ با تکرار عمل، تربیت تخریبی و اثر سوء دارد. چنین روشی را میدهد که قبح برخی گناهان را از بین میبرد. زرگری قبح رباخواری را پیش من از بین میبرد.
2. کفنفروش، مرگ مردم را میخواهد!
«وَ لَا تُسْلِمْهُ بَيَّاعَ الْأَكْفَانِ فَإِنَّ صَاحِبَ الْأَكْفَانِ يَسُرُّهُ الْوَبَاءُ إِذَا كَانَ»، حضرت در ادامه فرمودند: فرزندت را به کفنفروشی هم نفرست. ما در روایات داریم که این شغل هم مکروه است. چون کفنفروش، دائماً در فکر این است که مردم زودتر بمیرند تا او کفنهایش را بفروشد. بدانید جمله به جمله این مطالبی که من میگویم، متن روایات است و من از خودم حرفی ندارم. در روایت آمده است که کفنفروش میگوید: هر چه مرده بیشتر شود، برای من بهتر است؛ لذا این شغل هم مکروه است. نفس شغل بر روی روح اثر سوء دارد.
3. قصّاب دلسخت میشود!
بعد در ادامه حدیث دارد: «وَ لَا تُسْلِمْهُ جَزَّاراً»، جزار یعنی سلّاخ؛ حضرت فرمودند: فرزندت را به کار سلاخی نگمار! در روایت دیگری که آن هم از امام صادقعلیهالسلام است، آمده است که امام صادق از پیغمبر اکرم نقل میکند: «عن أبی عبدالله جعفر بن محمّدعلیهماالسلام قال: إن رسولاللهصلیاللهعلیهوآلهوسلم قال:» پیغمبر فرمودند که من به خالهام غلامی را هدیه دادم و گفتم: «إِنِّي أَعْطَيْتُ خَالَتِي غُلَاماً وَ نَهَيْتُهَا أَنْ تَجْعَلَهُ قَصَّاباً»، این غلام را برای کار قصابی نگذار! «أَوْ حَجَّاماً أَوْ صَائِغاً»[5] «صائغ» همان زرگر است.
قصاب با گوشت فروش فرق دارد
در روایت قبلی داشت «جزار» و در اینجا دارد «قصاب» که البته معنای اینها قصابی به معنایی که امروزه متداوّل است، نیست. اصل آن از نظر لغت، به کسی گفته میشود که شتر و گوسفند را سر میبرد، یعنی کارش سر بریدن است نه گوشت فروختن.[6] روایت میگوید ولو اینکه قصاب سر حیوان را میبرد، ولی این شغل و حرفه، از نظر تربیتی اثر سوء دارد. حضرت در ادامه جهت این نهی را بیان میفرماید که: «فَإِنَّ الْجَزَّارَ تُسْلَبُ مِنْهُ الرَّحْمَةُ»، چرا که قصاب، مهربانیاش را از دست میدهد. در روایت دیگر در مورد جهت این نهی آمده است: «وَ امّا الْقَصَّابُ فَإِنَّهُ يَذْبَحُ حَتَّى تَذْهَبَ الرَّحْمَةُ مِنْ قَلْبِهِ»[7] قصاب آنقدر ذبح میکند تا مهر و عطوفت از دلش میرود.[8]
تضعیف روحیّات و ملکات فطری
انسان از نظر فطری اینگونه است که از کشتار بدش میآید. این جزء فطرت همه ما است. انسان از کشتن بدش میآید. چه بسا انسان از کشتن بعضی از جانوران موذی هم خوشش نمیآید. اگر بنا شود که کشتار، حرفه آدم شود، این روحیه ملکه خواهد شد. میدانید اگر این روش، برای انسان ملکه شود، چه میشود؟ فطرت انسان ضربه میخورد. این شغل به فطرت، ضربه میزند. اگر این یک روش شود، روش بدی است. ملکه، ملکهای است که برای انسان مضر است. این شغل به بُعد انسانی تو ضرر میزند.
4. بردهفروشی، بدترین کار است!
«حجّام» کسی است که شغلش حجامت کردن است. حجام هم مثل سلاخ است که به دیگری تیغ میزند، ولی تیغ سلاخ بزرگتر است. در بعضی از روایات دارد، « نحاسی » هم مکروه است. در همان روایت اوّلی که خواندم داشت: «وَ لَا تُسْلِمْهُ نَخَّاساً فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم قَالَ شَرُّ النَّاسِ مَنْ بَاعَ النَّاسَ» آن موقعها بوده است و امروزه بحمدالله، دیگر از برده فروشی خبری نیست.
چون من به طور کلی بحث کردم، اینها را به عنوان مثال مطرح کردم و میخواستم به عنوان نمونه چند روایت را بخوانم و توضیح دهم که خود شغل اهمیّت دارد. از آنجایی که شغلهایی وجود دارد که اثر سوئی بر روی روح انسان دارد، لذا شارع مقدّس هم روی آنها دست گذاشته و از آنها نهی کرده است.
شغل فرق دارد با انجام چندبارهی این کارها
البته گاهی پیش میآید که آدم باید کاری را انجام دهد؛ این شغل شدن آن کار نیست. مثلاً ممکن است آدم به دکان بزازی برود و کفن بخرد. این بزاز که کفنفروش نیست. کراهت در مورد جایی است که این کار بشود شغل و حرفه دائمیانسان. اینها را اشتباه نکنید! حرفه چون تکرار دارد و مدام تجدید میشود بر روی روح اثر تخریبی دارد و ملکات زشتی را به دنبال میآرود. ممکن هم هست که این حرفهها به ملکات نیکوی اخلاقی و محسنات فطری انسان ضربه بزند. لذا است که از این حرفهها نهی شده است.
همه اینها مربوط به نفس شغل است. اینکه من عرض کردم محیط شغلی، ممکن است هم نقش سازندگی داشته باشد و هم نقش تخریبی، این در ربط با نفس شغل است و ما در روایاتمان هم این مطلب را داریم. شغلی انتخاب کنید که بر روی روح شما نقش تخریبی نداشته باشد، بلکه بر عکس، شغلی انتخاب کنید که بر روی روح شما نقش سازندگی داشته باشد.
________________________________________
[1]. وسائلالشیعه، ج 20، ص 154
[2]. اصولالكافي، ج 5، ص 114
[3]. تهذيبالأحكام، ج 6، ص 384
[4]. سوره مبارکه شعراء، آیه 182
[5]. وسائلالشيعة، ج 17، ص 136
[6]. البته بحث ما در مورد آثار تربیتی این کار است به جنبههای دیگر کاری نداریم و بررسی آنها بحث مستقلی میطلبد.
[7]. منلايحضرهالفقيه، ج 3، ص 158
[8]. روایت متعددی در این رابطه مطرح است که من، تنها بخشی از این مجموعه را خواندم وگرنه مباحث بسیار گسترده است.
سخنرانی شب عاشورای آقای پناهیان در بیت، و موضع گیری آقای رسول جعفریان علیه آن صحبتها، بحثهایی را در فضای مجازی به وجود آورد که به نظر من به شدّت مایه ی تأسّف است.
مشکل کجاست؟ چرا حرفهای هم را نمی فهمیم؟! چرا باید چنین شکافهای عمیقی بین نیروهای این انقلاب بوجود بیاید، فقط و فقط سرِ اینکه زبان هم را نمی فهمیم؟ نمی دانیم چه جوری باید انتقاد کنیم؟ نمی دانیم چه جوری باید انتقاد را گوش کنیم؟
«انتقاد» که قاعدتاً باید باعث رشد ما بشود، و مبنای شکوفایی ما باشد، همیشه مایه ی دردسر می شود. چرا؟
می خواهم فهم خودم را از این ماجرا، بیان کنم. مطلبم را در سه بخش می نویسم:
۱. آنچه پناهیان گفت

۲. آنچه جعفریان می گوید

۳. آنچه دیگران گفتند
... (به ادامه مطلب رجوع کنید؛ نتیجه گیری من از این بخش این جمله است:)
بالاخره ما نفهمیدیم این آقای جعفریان طرفدار یا نون خور کیست؟
اما این را می فهمیم که اخلاق در بین کسانی که ادعای حزب اللهی بودن دارند، به شدّت مهجور است!
و جمع بندی:
به هر حال، سلیقه ها مختلف است؛ بعضی ها پناهیان را می پسندند و بعضی ها جعفریان را. اما من به شخصه هر دو را می پسندم! و البته نسبت به هر دو هم نقد دارم!

و روى العبَّاسُ بنُ بَكَّارٍ قال حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ الْهُذَلِيُّ عَنْ عِكْرِمَةَ عَن ابن عبَّاس قال:
لَمَّا كان يومٌ مِن أَيَّامِ صِفِّينَ دَعَا عَلِيٌّ علیه السلام ابْنَهُ مُحَمَّداً، فقال شُدَّ على المَيمَنَةِ؛ فَحَمَلَ مَعَ أصحَابه فكَشَفَ مَيْمَنَةَ عسكرِ معاويةَ ثُمَّ رَجَعَ و قد جُرِحَ؛ فقال لَهُ الْعَطَشَ فقام إليه علیه السلام فَسَقَاهُ جُرعَةً مِنْ مَاءٍ ثُمَّ صَبَّ المَاءَ بَيْنَ دِرعِهِ وَ جِلدِهِ - فَرَأَيْتُ عَلَقَ الدَّمِ يَخْرُجُ مِنْ حَلَقِ الدِّرْعِ-؛ ثُمَّ أمْهَلَهُ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ شُدَّ فِي الْمَيْسَرَةِ فَحَمَلَ مع أَصحابِهِ على مَيسَرَةِ معاويةَ فَكَشَفَهُم ثُمَّ رَجَعَ وَ بِهِ جِرَاحَةٌ وَ هُوَ يَقُولُ: "الْمَاءَ الْمَاءَ" فقام إِليه ففَعَلَ مِثلَ الْأَوَّلِ؛ ثُمَّ قَالَ شُدَّ فِي الْقَلْبِ فَكَشَفَهُم؛ ثمَّ رَجَعَ و قد أثقَلَتْهُ الجِراحَاتُ و هو يَبكِي فقام إِليهِ فَقَبَّلَ مَا بَيْنَ عَيْنَيْهِ وَ قَالَ فِدَاكَ أَبُوكَ لقد سَرَرْتَنِي وَ اللَّهِ يَا بُنَيَّ فَمَا يُبكِيكَ أَ فَرَحٌ أَمْ جَزَعٌ؟
فقال كَيْف لَا أَبْكِي وَ قَدْ عَرَضتَني لِلْمَوْتِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَسَلَّمَنِيَ اللَّهُ تعالى وَ كُلَّمَا رَجَعْتُ إِلَيْكَ لِتُمهِلَنِي فَمَا أمْهَلتَنِي وَ هَذَانِ أَخَوَایَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ مَا تَأمُرُهُمَا بشَيْء!

فَقَبَّلَ علیه السلام رأسَه و قال يَا بُنَيَّ أَنْتَ ابْنِي وَ هَذَانِ ابْنَا رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَ فَلَا أَصْوَنُهُمَا؟ قال بَلَى يا أباهْ جَعَلَنِي اللَّهُ فِدَاك وَ فِدَاهما.
(بحار الأنوار ط - بيروت، ج 45، صص 348-۳۴۹)

این روایت در مقاله ی خانم فاطمه مؤمن پور با عنوان "نقش محمد حنفیه در صدر اسلام (۲)"، اینگونه ترجمه شده است:
علامه مجلسی روایت می کند:
«ابن عباس گوید: در یکی از روزهای جنگ صفین، امام علی(ع) فرزندش محمد بن حنفیه را فرمان داد که به میمنه لشکر معاویه حمله کند. او و افراد تحت فرمانش جانانه حمله کردند و آنان را درهم شکستند. محمد در حالیکه مجروح شده بود، بازگشت و نزد پدر آمد و درخواست آب کرد. حضرت مقداری آب به او داد و مقداری نیز بر سر و صورت و زره او پاشید.
ابن عباس می گوید: من دیدم خون از حلقههای زره محمد جاری بود. پس از ساعتی استراحت، امام دوباره فرمان حمله به میسره معاویه را به او داد. او نیز با افرادش به دشمن حمله کرد و آنها را شکست داد و در حالیکه شدیداً تشنه و مجروح گردیده بود، بازگشت. ولی بعد از کمی استراحت، حضرت برای بار سوم فرمان حمله را صادر کرد و این بار محمد به قلب دشمن حمله کرد و آنان را شکست داد و با ناراحتی و جراحات زیاد به لشکرگاه بازگشت. امام به استقبال فرزندش رفت و او را در آغوش گرفت و بین دو ابروی او را بوسید و فرمود:
فداک أبوک لقد سررتنی و الله یا بنیّ ؛ پدرت به فدایت باد! پسرم، امروز دلم را شاد کردی. چرا ناراحت و غمگینی؟
محمد عرض کرد: سه بار مرا به صحنۀ نبرد فرستادی، لیکن خدا مرا حفظ کرد؛ اما چگونه دو برادرم حسن و حسین را این طور به میدان نمی فرستی؟
امام مجدداً او را بوسید و فرمود:
«یا بنیّ انت ابنی و هذان ابنا رسول الله. أفلا أصونهما؛
عزیزم! تو فرزند منی و آن دو فرزندان رسول خدایند. آیا نباید در حفظ آنان کوشا باشم؟»
محمد عرض کرد: آری، پدر! خداوند مرا فدای شما و دو برادرم گرداند.
(به نقل از: http://www.ensani.ir/fa/content/58745/default.aspx)
این روزها که در کتابفروشی های مکه گشت می زدم، کتابچه ای در شرح حال یکی از علمای بزرگ اهل سنت در نیمه قرن سوم هجری یافتم. کتابی کوچک در شرح حال «اسماعیل بن اسحاق بن اسماعیل» که در سال 282 درگذشته است.
وی از علمای بزرگ بغداد و از قضات منصوب از سوی متوکل عباسی در این شهر بوده و آثار فراوانی در علوم مختلف اسلامی نوشته است. بسیاری از افراد خانواده او نیز از علما بوده و نامشان در آثار رجالی آن دوره آمده است. شخصیت علمی و اخلاقی وی مورد تأیید سنیان اهل حدیث و افراطی قرن سوم هجری و پس از آن بوده و در همه آثاری که شرح او را نوشتهاند از وی ستایش کردهاند.
در شرح حال وی [در همین کتاب ص 28 و در تاریخ الاسلام ذهبی: 21/124 ـ 125] نکتهای از او در باره حدیث غدیر آمده که مرور بر آن در این ایام فرخنده مناسب است.
نفطویه در تاریخ خود نوشته است: این اسماعیل کاتب محمد بن عبدالله بن طاهر [ذو الیمینین] بود. روزی محمد از اسماعیل پرسید: سند حدیث «انت منی بمنزلة هارون من موسی» و حدیث «من کنت مولاه» چگونه است؟ اسماعیل گفت: حدیث اول صحیح تر است و حدیث دوم پس از آن قرار دارد. [الاول أصح، و الآخر دونه].
محمد گوید: به او گفتم: این حدیث، [یعنی «من کنت مولاه»] توسط شماری از بصری ها و کوفی ها روایت شده است.
اسماعیل پاسخ داد: نعم و قد خاب و خسر من لم علیّ مولاه.
بلی؛ قطعا کسی که علی مولای او نباشد، خسران و زیان دیده است.
؟!!!
به نقل از شفقنا: http://www.shafaqna.com/persian/component/k2/item/26391.html
عبدالله بن ابى يعفور گويد:
به امام صادق عليه السلام گفتم: من با مردم رفت و آمد دارم. بسيار در شگفتم از گروههايى كه ولايت شما را قبول ندارند و از فلان و فلان پيروى مىكنند ولى امانت دار، راستگو و با وفا هستند اما گروههايى كه ولايت شما را دارند، آن امانتدارى، وفا و راستگويى را ندارند!
حضرت امام صادق عليه السلام راست نشست و به من چون فردى خشمگين رو كرد و سپس فرمود: دين ندارد كسى كه ولايت امام ستمگرى را كه از سوى خدا نيست، بپذيرد و ملامتى نيست بر كسى كه ولايت امام عادلى را از سوى خدا بپذيرد.
گفتم: اينان هيچ دين ندارند و هيچ توبيخى هم بر آنان نيست؟
حضرت فرمود: آرى، آنان دين ندارند و توبيخى بر آنان نيست.
سپس فرمود: آيا به فرموده خداوند گوش ندادهاى كه: خداوند، ولىّ و سرپرست كسانى است كه ايمان آوردهاند؛ آنها را از ظلمتها به سوى نور بيرون مىبرد؟ آنان را از ظلمتهاى گناهان به نور توبه و آمرزش بيرون مىبرد؛ [و آن] به دليل دوستى اينان با هر امام عادلى است كه از سوى خداست. خداوند فرمايد: كسانى كه كافر شدند، اولياى آنها طاغوتها هستند كه آنها را از نور به سوى ظلمتها بيرون مىبرند.
عبداللهبنابى يعفور گويد: پرسيدم: آيا منظور خداوند از اين آيه، كفّار نيست وقتی دارد مىگويد: "كسانى كه كافر شدند"؟!
حضرت فرمود: چه نورى براى كافر است در زمانى كه كفر دارد تا او را از آن بيرون آورند و به سوى ظلمتها ببرند؟ تنها منظور خدا اين است كه اينان بر نور اسلام بروند ولى چون ولايت هر امام ستمگرى را كه از سوى خدا نبود پذيرفتند، به دليل ولايت آنان از نور اسلام به تاريكىهاى كفر در آمدند و در نتيجه خداوند به همراه كفّار، آتش را براىشان مقرّر ساخت و فرمود: آنان اهل آتش اند و هميشه در آن خواهند ماند.
منابع فقه شيعه (ترجمه جامع أحاديث الشيعة)، ج30، ص1087، باب 7: ادلّه ی اثبات كفر و ارتداد
ابوریحان در کتاب آثار الباقیه عن القرون الخالیه، درباره ی عقیده ی ایرانیان در مبدأ جهان و طرز پیدایش بشر می نویسد:
«ایرانیان در مبدأ جهان و در تولّد اهرمن –که ابلیس باشد-، از اندیشه ی خداوند و اعجاب خداوند به عالم، و در حقیقت کیومرث، سخن هایی گفته اند که بسیار شگفت آور و حیرت انگیز است. مانند اینکه گویند: خداوند در امر اهرمن حیران شد و پیشانی او عرق کرد و آن عرق را مسح نمود و به کنار ریخت و کیومرث از این عرق جبین آفریده شد. سپس کیومرث را به سوی اهرمن فرستاد و اهرمن را مقهور کرد و بر اهرمن سوار شد و به گرد عالم بگشت. تا آنکه اهرمن از کیومرث پرسید: تو از چه چیز بیشتر می ترسی؟ کیومرث گفت اگر من به در دوزخ برسم، بسیار خواهد ترسید. و چون اهرمن در اثناء اینکه دور جهان می گشت به در جهنّم رسید، چموشی کرده حیله ای به کار برد و کیومرث را زمین زد و اهرمن بر روی او افتاد. سپس از کیومرث پرسید: می خواهم تو را بخورم؛ از کجای اندام تو آغاز کنم؟ کیومرث گفت از پای من شروع کن تا آنکه مدتی کم به حسن و خوبی جهان نظر نمایم؛ چه می دانست که اهرمن گفتار او را به طور واژگون خواهد به کار بست. و این بود که اهرمن شروع کرد و کیومرث را از سر مشغول خوردن شد تا آنکه به جایگاه تخمدان و ظروف منی در پشت او رسید که دو قطره منی از پشت کیومرث به زمین ریخت و ریباس از آن رویید. و میشی و میشانه که به منزله ی آدم و حوا هستند، از میان این دو بوته ی ریباس متولّد شدند....»
و در ادامه می گوید: «ایرانیان را در بخش اول از سه بخش تاریخ خود، از اخبار ملوک و اعمار مردم گذشته و کارهای ایشان، حکایتها و افسانه هایی است که عقلی آنها را نمی پذیرد و گوش از شنیدن آن ابا دارد! ولی مقصود ما آنست که تواریخ را بدست آوریم، نه آنکه آن گفته ها را انتقاد کنیم.»
پی نوشت: توجه به این نکته لازم است که ابوریحان، خود یک ایرانی اصیل است. آقای پرویز اذکایی در ابتدای مقاله ی خود با عنوان "ديدگاه فلسفي ابوريحان بيروني"، می نویسد:
"ابوريحان بيروني از تبار خوارزميان يا قوم معروف اوستايي که خود نژاد آريايي ناب داشته، با شخصيتي که از فرهنگ گرانبار ملي- ميهني او سرچشمه مي گيرد، معرفت فلسفي خويش را شکل داده است."