این مطلب را کمی پیشتر در وبلاگی دیگر نوشته بودم. خواندن پشت جلد (و فقط پشت جلد) کتاب جدید امیرخانی جانستان کابلستان یکبار دیگر من را یاد ایران و ایرانی بودن انداخت. امیرخانی آنجا نوشته بود:
«هر بار وقتي از سفري به ايران برمي‌گردم، دوست دارم سر فرو بيافكنم و بر خاكِ سرزمينم بوسه‌اي بيافشانم... اين اولين‌بار بود كه چنين حسي نداشتم... برعكس، پاره‌اي از تنم را به جا گذاشته بودم پشتِ خطوطِ مرزي، خطوطِ بي‌راه و بي‌روحِ مرزي... خطوطِ "ميد اين بريطانياي كبير"! پاره‌اي از نگاهِ من، مانده بود در نگاهِ دخترِ هشت‌ماهه... بلاكشِ هندوكش...»

و من یاد همان سوالات قدیمی افتادم: ایرانی بودن بخشی از هویت ماست؟ ایرانی بودن را چه چیزی مشخص می کند؟ خطوط مرزی ای که بریتانیای کبیر برایمان کشیده است؟ و این یعنی هویت ما به دست بریتانیای کبیر رقم می خورد؟
چرا اگر چهل سال پیش که بحرین جزو خاک ما محسوب می شد، همین کارها را با مردم بحرین می کردند که امروز کردند احساس همدردی ما قابل مقایسه با الآن نبود؟ (مطمئنیم که اون احساس واقعاْ احساس همدردی ست؟ و نه احساس خطر؟!)
و...

و اما آن مطلبی که کمی پیشتر نوشته بودم از این قرار است:



چیزی که بهانه ی نوشتن این مطلب شد، خواندن متنی بود که [اینجا] می توانید بخوانیدش.

نویسنده می گوید: بخشی از هویت ما را ایرانی بودن ما تشکیل می دهد.
خب این اگر من درست بفهمم، این یعنی اینکه بخشی از هویت من و شمای آقای دکتر صالحی مشترک است. در واقع یعنی در این نقطه، من با تمام ایرانیان مشترک هستم.
خب؛ این یعنی:
1- بحرینی ها تا حدود چهل سال پیش در این نقطه از هویتشان با من مشترک بودند. وقتی به هر دلیلی، پادشاهان و قدرتمندان و... تصمیم گرفتند بحرین از ایران جدا شود، این نقطه از هویت من اشتراکش را با آنها از دست داد. و من در همان نقطه از هویّتم(!) با آنها متفاوت شدم. همین است دیگر! نیست؟! یا افغانها مثلاً دویست سال پیش که انگلیسیها تصمیم گرفتند آن سرزمین از ایران جدا باشد، هویت مشترکشان با من را از دست دادند. یا مثلاً موقعی که نادر شاه به هند حمله کرد و آنجا را گرفت، هویت مردمان آن سرزمین با من مشترک شد.  
2- عربهای اهوازی که زبان من را نمی فهمند، با من هویت مشترکی دارند که با کسانی که در چند کیلومتری شان زندگی می کنند و مثل خودشان لباس می پوشند و مثل خودشان غذا می خورند و مثل خودشان حرف می زنند و همه ی سنت ها و آداب و رسومشان عین آنهاست، با آنها این هویت مشترک را ندارند.
3- کردهای کردستان ایران با من در بخشی از هویتشان مشترک اند که در آن با کردهای کردستان عراق اشتراکی ندارند.
و...
همه ی اینها یعنی نه زبان، نه نژاد، نه آداب و رسوم و سنتها و نه هیچ چیز دیگر در این هویت تأثیرگذار نیست. تنها چیزی که تأثیرگذار است، «مرز» است. آن هم مرزی که انگلیسی ها و آمریکایی ها برایمان کشیده اند!

باشد اشکال ندارد. فقط یک سؤال:
مولانای بلخی رومی که در محدوده ی مرزهای افغانستان فعلی به دنیا آمده، و در محدوده ی مرزهای ترکیه ی فعلی از دنیا رفته و به خاک سپرده شده است، را چرا ایرانی به حساب می آورید؟
اگر مرز ملاک است که او هر چه هست ایرانی نیست.
اگر زبان ملاک است که افغانی های الآن زبانشان بسیار نزدیک تر است به زبان مولوی و بسیاری از اشعار او را اصلاً اگر با لهجه ی افغانی نخوانی، وزنشان درست در نمی آید.
اگر ملاک، مرزهای پیشین است، تکلیف ما را روشن کنید. منظورتان دقیقاً مرزهای کدام برهه ی تاریخی است؟ در هر دوره قلمروی حکومتها بالأخره متفاوت بوده است. اگر منظورتان اینست که هر سرزمینی که زمانی در قلمروی حکومتهای منسوب به ایران بوده است، ایرانی است، که خب همین ادعا را دیگران هم می توانند بکنند. تکلیف چه خواهد بود؟
تکلیفِ این بخش از هویت ما را روشن کنید. الآن بالأخره بحرینی ها هم وطن من هم هستند یا نیستند؟!

و یک سؤال دیگر:

من چند وقتی است که نسبت به این بخش از هویت خودم(!)شک دارم. این یعنی من الآن دقیقاً "من" نیستم؟!...